برای اولین بار

همیشه فکر می کردم که با بچه بازار رفتن کار سختیه.مادرهایی که بچه بغل می اومدندبازار همش با خودم می گفتم اخه مجبورند... وحالا به این نتیجه رسیدم که بله مجبورند.امروز برای اولین بار من و تو رفیم بازار و دو تا بلوز خوشگل تابستونی برات گرفتم.البته کمی شک داشتم که بتونیم با هم بازار بریم و همش توی این فکر بودم که ممکنه زود خسته بشم.چون همش با بابایی می رفتیم و شما هم همش تو بغل بابایی بودی ولی خوب دیگه این مدت که بابایی سرش شلوغ بود منو تو فکر برد که دو نفری بریم بیرون و خوب از پسش برومدیم.جاهایی که کمی خسته می شدم می زاشتم خودت راه بیای و البته خوردنی ها هم براه بود.در کل تجربه خوبی بود.کمی اعتماد به نفس و کتونی به پا و کتف قوی داشتن راه حلشه.که البته مورد اول از همه بیشتر.

نمی گم که شیطونی نکردی ،ویترین مغازه ها ، مانکنها و حتی داخل مغازه کشوها و لباسها رو توی یه چشم برهم زدن به هم می زدی و یا حتی به محض پیاده شدن از کتف بنده فورا می دویدی و من بدو تو بدو.. ولی من در کل خیلی راضی بودم.خدا رو شکر.

به امید ددر رفتنهای بعدی..ماچ

/ 8 نظر / 11 بازدید
مامان اميرمهدي كوشمولو

آفرين به ماماني با اعتماد بنفسمون [بغل] هميشه به ددر و گردش ... كاملا موافقم.. من و اميرمهدي هم يه مدتي هي منتظر بابايي بنده خدا بوديم و هي نشستيم و جور نشد جايي بريم.. بنابراين اكثر جاها دو تايي ميريم و اون هم خپل به بغل!! [چشمک] [قلب][گل][ماچ]

شیدا مامان کیمیا

سلاااااام رزیتا جون خوبی؟ منم خیلی خوشحال میشم با شما و دخمل گلت بیشتر اشناااااا بشم.... هزار ماشالله به این روناک خوشگل با این موهای خوشگلش.... کیمیای من موهااش هنوز در نیومده خیلی مو کم داره وقتی روناکو دیدم کلی غصه خوردم گریههههههههههههه پس کی موهای دخملی منم مثله روناک جون میشه.....!!!!!!!![ناراحت][ناراحت]

شیدا مامان کیمیا

در ضمن عکسها برا خودم باز میشه یه بار دیگه قدم رنجه کن انشالله که باز میشه! اگر هم دوست داشتی بهم بگو تا با هم تبادل لینک کنیم خاااااانمی.......[گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مامان دینا

زیاد سخت نگیرین مامانی مهربون.انشالله بیرون رفتن های بعدی بهتره.

ندا

چه تجربه جالبی [خجالت]