مثل عسل...نه شیرین تر از عسل..

وای خدا چقدر روناکم امروز شیرین بود...

روناکی امروز البته هرروز مثل امروز شیرین بودی.اما امروز یه چیز دیگه بودی...

از پس حرص خوردم مردم.وای خدا چقدر بانمک ...

می خوام به زور بگیرمت تو بغلمو سفت فشارت بدم و بوسه بارانت کنم.اما نمیشه...

ناز ناز...نفس نفس...جیگر جیگر...چی بگم...کلمات نمی یاد..

اون خندههات ، اون بازیهات،اون دویدنات (با دستهای باز به سمت عقب)،اون دمرو خوابیدنت،اون ادا ادا گفتنت، اون اشاره کردنات،اون کیف رو دوش گذاشتنت، اون  زیرکانه نگاه کردنت، اون دستهای خوشگلت که صورتمو دولپی می کشه،اون فرار کردنت ،اون ا ا (با کسره) گفتنت، اون لباس پوشیدنت،اون رقصیدنت و قر دادنت(دستها به سمت بالا)،اون بغل کردنات،اون بوسه هات، اون ذوق کردنات، اون نشستنهات (ایستاده یهو نشسته)، ....همه و همه چیز... واقعا منو دیونه کرده ..اصلا نمیشه بیان کرد.

بعضی موقعها کارهات اینقده جالبه که منو به فکر می بره که بگم خدایا شکرت.هرچی بگم بازم کمه..

یک سال و 4 ماهو 18 روز و 6 ساعت و 30 دقیقه همراه با تو...

الهی شکر...

 

/ 0 نظر / 12 بازدید