واکسن 18 ماهگی

ماچ18 ماهگی روناکم مبارک باشه.١.۵ ساله شدی گلم.ماچ

قبل از اینکه از خودت و واکسن 18 ماهگیت بگم بزار اول از ماجرای چند روز قبل از زدن واکسن بگم.

سرما خوردگی تو نمی دونم چرا خوب نمی شه.تازه کم کم داشتی خوب می شدی که بابایی سرما خورد . ابله مرغون هم تا حدودی خوب شد خدا رو شکر که خفیف گرفتی.من هم بد نیستم ولی نمی دونم چرا حس بویایی و چشاییمو از دست دادم و  هنوز هم سرما تو وجودم هست.

و با تمام این تفاسیر یهو دیدم ای چرا چشات قرمز شده خلاصه بردیمت دکتر و دکتر گفت که چشات الوده شده و قطره داد .دیگه این یکی از کجا اومد نمی دونم تازه شبش هم دستت لای در گیر کرده بود وای که چقدر از ته دل گریه کردی ،بمیرم برات.خدا کنه هر چه زودتر این همه مریضی و بیماری و اتفاقات جور واجور دست از سر ما بر داره.

اما در مورد خرید: اون روز که رفته بودیم چشم پزشکی بعد معاینه چشمت رفتیم بازار  و چون هوا خیلی سرد بود یکی دو تا مغازه که مربوط به لباس بچه بود رفتیم و بالاخره لباس عید و برات خریدم و خیالم راحت شد.ست طوسی و مشکی.البته چون بابایی تیپ اسپرت دوست داره یه بلوز شلوار به انتخاب بابایی و دیگری هم یه بلوز دامن خوشگل به انتخاب خودم برات گرفتم.کفشات که خیلی خوشگله.عکساشو برات می زارم  .مبارکت باشه عسلم.

تولد:دیروز 23 /12/89 تولد امید جون بود.خاله جون  تولدت مبارک.100 ساله بشی زیر سایه پدر و مادر.ماچدو سالگیت مبارک .ماچ

و اما واکسن :همیشه صبحها با کوچکترین صدا بیدار میشدی،اما امروز نمی دونم چرا این شکلی نبودی.با اینکه 8 صبح لوله کش داشتیم و کلی بکوب بکوب و سر و صدا اما بیدار نشدی.تازه حتی داشتم شلوار می پوشوندمت هم زورکی بیدار شدی با چشمان بسته.اصلا همیشه وقتی می خوام صبح زودتر جایی بریم تو اصلا بیدار نمی شی.اما روزهای دیگه تا می خوام بخوابم زودی بیدار میشی.امان از دست تو.بهداشت که رفتیم کلی با خانمها دوست شدی کلی با هاشون بازی کردی کلی هم اونا رو خنددوندی.

اما وقتی وارد اتاق واکسن شدیم بابایی رو دودستی گرفتی و شروع به گریه کردی.حالا تا زدن واکسن  که یکی رو دست یکی رو ران و دیگری هم خوراکی بود ببین که چی کار کردی.اما خوب زود ساکت شدی و می خواستی زود از اونجا بریم بیرون.امیدوارم واکسنت  اذیتت نکنه مامانی.

وزن این ماهت هم 500/11 و قدت هم 79 سانت بود.بابت مریضی اصلا وزن نگرفتی همون وزن قبلی.باز هم خدا رو شکر که حداقل کم نکردی.

چهارشنبه سوری:غروب امروز هم چهار شنبه سوریه و شب هم منزل پدر جون اینها هستیم.نمی دونم چرا ازین روز زیاد خوشم نمی یاد .اخه ترقه ترکوندن کجاش رسم چهار شنبه سوریه ؟ نارنجک و بقیه چیزها ؟.به هر حال امیدوارم به خوبی و سلامتی واسه همه برگزار بشه.

فدای تو.ماچ

/ 2 نظر / 431 بازدید
مامان رها

سلام رزيتا جون از اشنايي با خودتو روناك عزيزم كلي خوشحال شديم ......رها كمتر از يك ماه ار روناك بزرگتره رها 28 مرداد به دنيا اومده ..................الهي شكر واكسن شو زد و تموم شد .....خانمي سعي كن هميشه براش صدقه بدي ....الهي هميشه بلا ازش دور باشه .......ببوسش ...فدات ....باي

PARASTOO

سلام خیلی ذوق کردم وقتی دیدم یه مامان انقد با حوصله است همه چیو واسه دخترش مینویسه من هنوز مامان نشدم ولی قصدشو دارم البته اگه خدا بخواد از روی روناک جون ببوس.[لبخند]