تبریک + چند تا خبر...

       ماهگی روناکم مبارک باشه.

روناکم 19 ماهه شد.             

 

 مامان جونی ،دختر نازم داری زود بزرگ میشی  و من اصلا گذر زمان رو حس نمی کنم.دیروز داشتم به تقویم نگاه می کردم و اصلا باورم نمیشد که یک ماه دیگه هم گذشته.امیدوارم همیشه سالم و سلامت و خنده رو و موفق و نمی دونم هر چی که خوبه باشی.هر چند، چند روز پیش دوباره سرما خوردی ولی الان حالت خوبه.

 

روناکم این روزها کنجکاویت فوران کرده و دیگه نمی دونم من با تو چکنم.چرا که تو خونه همش دنبالتم.و هر کجا که نگاه می کنم داری با یه چیز خطرناک بازی می کنی.مثلا به زور می خوای خودتو ببری رو طاقچه پنجره.یا به زور از صندلی که دمرو افتاده تا تو ازش بالا نری می خوای خودتو بالا بکشی.یا مدام زیر میز کامپیوتر هستی و داری با سیمهاش بازی می کنی.و یا از مبل و تخت خواب می خوای ایستاده پایین بیای.فکر شو بکن ان وقت با کله می یای پایین و دستات و یا پاهات همش کبوده.بعضی موقعها از فرط خستگی اصلا به نهار و شام فکر نمی کنم و توی این فکر هستم که چه جوری تو خونه سرگرمت کنم.بگذریم ...با تمام این تفاسیر خیلی دوست دارم.مخصوصا بازیهای قبل از خوابتو دوست دارم که واقعا دیدنیست.

این مطلبو هم بابایی گفت برات بنویسم که در تاریخ 23/1/90 برای اولین بار ماشین رو خاموش کردی و بعد هم روشنش کردی.مثل یه راننده واقعی.

   

در مورد حرف زدنت هم کلا کلمات رو به زبان خودت می گی.بابا بعضی موقعها هم آبا.ماما بعضی اوقات آما.عمو و عمه هم می گی.دد  و اب هم همین طور.ولی بیشتر از زبان اشاره استفاده می کنی.دستات رو باز می کنی یعنی بغلم کن.با دست می کوبی رو زمین یعنی بیا پیشم بشین.با انگشت اشاره می کنی یعنی اونو چیز رو بهم بده.هر چند نسبت به هم سن و سالات کمتر حرف می زنی ولی خوب نگران نیستم چون می دونم که بعدا مثل بلبل حرف می افتی.کلا هم تو حرفهامو می فهمی و هم من می دونم که با اون اشاره کردنهات چی می خوای بگی.

 

نمی دونم چرا هر وقت می خوام برات بنویسم از شدت گفتنیهای زیاد همه چی یادم می ره.اما به محض خاموش کردن کامپیوتر مطالب تو ذهنم می یاد.باور کن که یه وبلاگ هم تو ذهنم برات درست کردم. شکلک های بهاره

می بوسمت عزیزم.بهترینها برای تو.شب خوش.

/ 0 نظر / 14 بازدید