خرابکاری تا چه حد........

یه صبح بهاری این روناک خانم ما زود از خواب بیدار میشه.ما هم کاریش نداریم.می گذاریم به حال خودش تا خودش بیاید و ما رو بیدار کند.....القصه اینکه خونه هر شب توسط من کنترل میشه که مبادا چیزی گوشه کناری افتاده باشه تا دست این خانمک به ان نرسه. پس با خیال راحت به ادامه خوابمون می پردازیم.

 نمی دونم چند دقیقه ای بود که من واقعا خواب بودم و یهو با صدای دخملی بیدار شدم که مامان.......مامانی..........مامان..........ااااا...مامان........این این...........مامان.......خلاصه به زور چشمانمان را باز کردیم دیدم چرا روناک اینقده سفید شده.بهتر که چشم گشودیم دیدیم وای...............................وای در وای................روناک ما غرق در کرم بود.از موها و از دست و پاها و ........... نگو اینکه این بابای این دخترک ما بعد از کرم زدن کرم را در جای خود نمی گذارد و روناک ما که همیشه از چنین وسیله ای محروم بود می اید و چشم مادر و دور می بیند و .................تازه فقط این نبود مبل و میز و فرش و همه کرمی بود در کل قوطی کرم تمام شده بود.

تصور من در چنین حال و احوال دیدنی بود.نه نای دعوا کردن داشتم نه نای تمیز کردن.اصلا نمی دونستم که چه جوری و از کجا بایدتمیز کنم...............ولی بعد از چند لحضه شروع کردم و تا 1 ساعت همچنان مشغول تمیز کردن بودم.روناک هم اصلا از جاش تکون نخورد.اینگاری خودش می دونست که چی کار کرده.

این از صبح ما..............

در انتهای شب که هنوز غروب بود بابایی منزل نیومده بود..........کمی با روناک مشغول بازی بودیم  یهو روناک گفت  که ج..............ی..............ش.........داره.من هم دخملی رو به دستشویی بردم بعد از چند لحظه که خودم رفتم و در رو از داخل بستم دیدم یهو اومد و در و بست.من.....................اصلا قابل گفتن نیست.خودتون تصور کنید.

اول نخواستم که باور کنم که دستگیره رو اورده پایین.به خاطر همین خیلی اروم در رو از داخل باز کردم ولی هر کار کردم در باز نشد.خیلی در رو هل دادم.فشار دادم کشیدم......اما نشد.خیلی هم روناک رو صدا کردم ولی اصلا طرف در نیومد.ناگزیر به شکستن شیشه شدم و در و باز کردم..............دیگه بقیه شو که خودتون می دونید......

این هم از شب ما..........

می گن  سالی که  نیکوست از بهارش پیداست..حالا حکایت ما ست....روزی که نیکوست از صبحش پیداست.

فعلا.

 

/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان زینب

خیلیییییییییییی وحشتناک بوده هاااا...خداییش م اگه تو این شرایط گیر کنم هنگ میکنم

شیدا مامان کیمیا

سلاااااام ای وااااااااای چی بهت گذشته تو دستشوووووویی......من به جات الااااان ترسیدم حتی از تصورش......[تعجب][تعجب]ما هم اپیم دوستم

تارا

چه جالب این اتفاق برای برادرزاده من هم افتاده بود خانم برادرم هم کلی دچار مشکل شده بود اون بنده خدا ترسیده بود اگه شیشه ر ابشکنه بریزه روی سر بچه اش آخر سر همسایه ها به دادش رسیده بودند. چند تا کوچه اونطرفتر صدای این بنده خدا رو از داخل پنجره کوچکی که به عنوان هواکش به سمت بیرون بود شنیده بودن. یه مصیبتی کشیده بود که نگو[قهقهه] هم اینکه .....

سمیه

سلام ای جان دلم حالا چقدر ترسیدی؟ اشکال نداره این کارا برای بچه ها عادیه یادت نیست نیما به سر مادر جون هم این بلا آورده بوده ای روناک شیطون .... از طرف من یه بوس گندش بکننننننن

سمیه

سلام ای جان دلم حالا چقدر ترسیدی؟ اشکال نداره این کارا برای بچه ها عادیه یادت نیست نیما به سر مادر جون هم این بلا آورده بوده ای روناک شیطون .... از طرف من یه بوس گندش بکننننننن

لیلا

سلام خوبي : امدم بخوانمت ولي همه كد دار بود چرا

چیا

همش واسه ماماناس ولی جالببه ودوران جالبیه به هر حال خدا واستون نگه داره

تارا

سلام خانمی دختر خوشکلت چطوره؟ راستش من رمزت رو یادم رفته شما هم که به ما سر نمیزنی منتظر نظرات سازنده شما در باره وبلاگم هستم خوشحال میشم سر بزنی

امیرعلی

سلام روناک وبت قشنگه دوست دارم تو هم به وب من سر بزنی