حرفهایی از جنس روناکی

یه شب دخترم به من گفت مامان جون می یای برام فیلم بزاری؟بهش گفتم خودت که بلدی .گفت نه فیلم تازه می خوام.من هم رفتم پای کامپیوتر و هر چی فیلم از دوران بچه گیهاش بود براش گذاشتم.چقدر خوشش اومد  ازین که الان نسبت به اون موقع بزرگتر شده.

دوبار به من گفت : مامانی بازم برام بزار. من هم گشتم دنبال فیلم.این بار فیلم عروسی مونو گذاشتم.این بار دیدم  که روناک اصلا حرفی نمی زنه کلمو کج کردم و دیدم ار کنج اونچشمهای نازش یه قطره اومده بیرون.بهش گفتم روناک چی شده  .. که یهو مثل ابر بهار تو بغلم اومد و زار زار گریه کرد.دیگه ساکت نشد .بغلش کردم و دستاشو گرفتم تو دستم و بهش گفتم چرا گریه می کنی فقط گفت تو عروس شدی...و دیگه چیزی نفهمیدم ..کلی براش توضیح دادم  ولی قانع نشد حالا نمی دونم شاید ازون دورا نی که تو جمع ما نبود کلی  غصه خورده و یا شاید از عروس شدن چیز بدی تو ذهنش حک شده.به هر حال اون شب با هون گریه ها خوابید ولی از فردا دیگه نه اسمشو اوردم و نه دیگه ازم خواست  براش فیلم بزارم.بمیرم برات.

 

یه رو ز اومدم تو اتاق روناکی گفتم وای بوی چیه.دخترمو بو کردم و گفتم وای بوی چی می دی؟که دخترم  در جوابم گفت بوی بهشت  می دم مامان.

 

بعضی موقعها هم که می رم تو فکر به من می گی به چی فکر می کنی مامانی ،به اینکه می خوای اسباب بازیهامو جمع کنی فکر می کنی.؟

 

/ 2 نظر / 28 بازدید
محبوبه

آخه برای منم سوال شد که چرا از صحنه عروس شدن شما گریش گرفت عزیز خاله[ناراحت] قربونت برم شیرین عسل دوست داشتنی

محبوبه

پیشاپیش بهار روناک عزیز و مامان و باباش مبارک[ماچ]